دیگه بس خستگی
این همه دل شکستگی
دیگه بس انتظار
منتظر موندن یار
دیگه بس خود کشی
این همه آدم کشی
دیگه بسه بز بودن
شیرمون رو دوشیدن
دیگه بس بز بودن
دنبال علف بودن
دیگه بس سگ بودن
دنبال چوپون بودن
دیگه بس خر بودن
دنبال عرعر بودن
یه کمی آدم بشیم
دکتر،دکتر، یه خبر خوش ،یه خبر خوش ،اولین انسان داره به دنیا میاد، خب پس بهتر بریم ببینیمش، وااااااااااای چقدر جالب . ولی چرا هرچی بهش نیگاه میکنم شبیه آدم نیست راسنشو بخوای بیشتر شبیه میمون ؟دکتر جبرییل کجاس زود بیارینش پیش من، سلام دکتر بامن کاری داشتین؟ دکتراین دیگه چه موجودی که ساختی؟ راستش خداجون فکر کنم آدم باشه .اِ فکر کنی آدم باشه یعنی چی که فکر کنم آدم باشه؟ خوب اگه راستشو بخوای زمانی که داشتم سلولهای آدمو میساختم سلولهای میمونی که بالای قفسه ها بوده میفته وبا سلولهای آدم قاطی میشه منم به خاطر اینکه گندش درنیاد همه رو با هم کاشتم تا ببینم تهش چی میشه، دکتر میفهمی که چیکار کردی توگند زدی به حاصل تمام عمرم به تمام زندگیم ،خوب خداجون کاری که شده دیگه نمیشه کاریش کرد،تمام آبروم رفت ،پیش کی ؟این پرستارا دیگه حالا باید چیکار کرد؟خداجون هنوز میشه یه کاری کرد، چی کار؟ بکشیمش، چی نسل کُشی اصلا موافق نیستم، چرا شلوغش میکنی هیشکی خبردار نمیشه یه مرگ راحت، خوب دُکی تا شما فکراتو بکنی من میرم به بقیه موجودات یه سری بزنم ده دقیقه دیگه برمی گردم، راستی تا یادم نرفت یه سری از موجودات دارن منقرض میشن ولشون کن بابا اونا دیگه دلمو زدن سرگرمی جدید پیدا کردم، خوب چی شد؟ فکراتُ کردی ؟آره به کاری میکنیم همین که دنیا اومد میفرستیمش به این سیارهِ چی بوداسمش؟ زمینو میگی ،اِ ازکجا فهمیدی ، خوب بقیش ،آها میفرستیمش زمین بعد به مرور زمان تیکه تیکه، قسمتهای اضافی رو ازش جدا میکنیم ،ای ول بابا عجب فکری ،خوب حالاچطور می خوای نسلشو زیاد کنی ؟ فعلا بذاراز شراین خلاص شیم اونو میگم واسط.
کاش می شد تا سپیدیها رسید
کاش می شد دست هرزها رااز ته برید
کاش می شد ملتی بهتر داشتیم
ملتی آزادتر وزیباتر داشتیم
کاش میشد آسمان را ما همه مشکی کنیم
می نویسم از سکوتی که همیشه بر لبان خاموش من وتمام اطرافیانم بود، می نویسم از دردی که داریم وراهی برای گفتنش نه .
می نویسم از تمام دوستانی که میدانند ومی میرند. ویا دوستانی که ندانسته به جرن نا کرده می میرند.
می نویسم از کسی که سرمشق بود از کسی که حرف زد اماکسی حرفش را نفهمید یا فهمیدند و سکوت کردند از کسانی که به جرم عدالت ، دربازی کودکانه عده ای پست ورذل مردند.
اما مردشان زنده شدنشان بود یا حداقل زنده شدن عده ای که اگر مثل آنها نبودند توانستند مقداری از آنها باشند .
می نویسم از دوستانی که به دست دوستان می میرند به جرم بی جرمی و از دشمنانی که با دوستان زنده میشوند.
اما چه بنویسم ؟
قسمت اول:
پدرم همیشه از خاطراتی که از پدرش وپدرش از پدرش وپدر پدرش از پدرش وپدر پدر پدرش از پدرش شنیده بود. واسم میگفت قضیه از این قراره که آخرین پدر پدرش یه خری داشته ، خیلی دوسش میداشته واز اونجا که خره خیلی بامرام و معرفت وازاین حرفا بوده
پدره هم (البته آخرین پدر پدرش )به یاد بهترین دوستش اسمش گذاشته ملا حسن واز اونجایی که خره هم یه چیزایی حالیش می شده پدر پدره هم ( بازم بگم پدر پدرش )بهش زیاد خیلی زیاد خیلی علاقمند میشه وطاقت دوری ملا رو نداره تا اینکه یه روز ، ملا میزن به سرش وبرای یه گردش کوچیک میره بیرون اما نامرد به صاحبش نمیگه وپدر پدرش خیلی دنبالش میگرده ولی پیداش نمی کنه اما بعد چند روز خبر می رسه که ملای شما ازیه جایی به اسم (خربمرد)داشته رد میشده که افتاد توی باتلاق ومی میره .
قسمت دوم:
10 سال ازاون ماجرا میگزره وپدر پدرش درفراق ملا واشکهای فراوان کور شده . یهو زنگ خونه رو میزنن(اون موقع برق اومده بود)وقتی پدر پدرش در رو باز کرد ، واااااااااااااااااااااااای غش کرد . به هوشش میارن وازش میپرسن مگه چی دیدی که اون شروع میکنه به تعریف کردن داستا ن ، که نگو ملا حسن واسه خودش چند تا زن و چند ده تا بچه داشته ودر آخرین روز زندگیش که داشته برمیگشته به سمت خونه پدر پدرش زنا وبچه هاش روجمع میکنه ومیگه چند سال بعد وقتی بچه ها بزرگ شدن اونها رو بفرستین
به خونه پدر پدرش میپرسن چرا ما بفرستیم مگه توکجایی میگه شاید تا او موقع من نباشم (بیچاره میدونسته قراره بمیره)وحالا بچه هاش اومد پیش من
نتیجه گیری اخلاقی:
ملا حسن ها همیشه زنده هستن ،اگر به عمر طبیعی ، مصنوعی وغیره بمیرن مثل سلول تقسیم میشن حالا چطور باید بکشیمشون شما بگین ؟
دل خوش سیری چند؟
من مرده ام در پس حنجره ام
با سکوتی بر لب
با دلی خشم آلود
که چرا من ؟
مردمانی که همه گاوند
و رییسان همه قاتل
مردم همه مقتول
در همین یبنابین:
رعیتی میگوید: دل خوش سیری چند؟
ورییسی گویدبا منی؟
گردش را ببرید
به چه جرمی ؟
حرف زن
به گمام بشناسم
شاید او گنجی بود
تکه برگی درباد
یا عروسک دربر دخترکی
ملا اگر نبود زندگی زیبا بود
کودکی میگوید:
مادر،به چه معنی است
دل خوش سیری چند؟